Posted by: marzeno on: اکتبر 30, 2008
دلم تنگه ، تنگ من˛ زمستون ٨۵ ، اون روز ، روز بلوغ من بود …. من اون روز بالغ شدم . روزی که من بودم و کویرم ، یلدای مقدس و حافظ و … .
چه چیز ها ندیدم و نفهمیدم اما فراموش کردم ، رفتم و رفتم و وقتی به خودم اومدم که دیگه چیزی از من نمونده بود جز یه اسم و یه خاطره قدیمی ! وقتی به خودم اومدم که دیدم چه قدر به بازی گرفته شدم و چه قدر به بازی گرفتم … منم شدم یکی مثل خیلی ها ، مثل … .
دلم تنگه برای اون که منو نشون داد به خودم و من شرمنده ام از آن ها که به بازی گرفتم به خصوص از —- که عذاب وجدان آزارش همیشه با منه ، دلم تنگه برای خنده های پر صدایی که هر از گاهی رها میکردم …
دلم تنگه برای اون اولین بوسه ای که از فرسنگ ها دورترآمد و در انباری خانه بر لبانم نشست ، دلم تنگه برای رنگ چشمان ندیده اش برای عطر نبوییده اش و برای حرف زدن هایش …
و دلم تنگه برای اون شب های مقدس یلدا که من ، من شدم و در یلدایی دیگر که من از یاد رفتم و شدم یه دروغگو یه بازیگر یه جلاد ! یه خودخواه و یه مغرور…
آره من مست غرور بودم ، ادعا داشتم که قدیسم و برای خودم بالاترین ها رو میدیدم و افتاد آنچه نباید میافتاد … او بر سر راه من قرار گفت و من مست غرور نیاز داشتم او را ببینم تا با سر از بلندی به زمین بخورم … اما چرا باید اون نابود میشد تا من به خودم بیام و بفهمم کجام و کیم ؟ هنوز نتوانسته ام برای این سوال پاسخی بیابم !!!
فقط میتونم متاسف باشم و عذر خواه و شرمنده … شدم کوچه گرد عصر های خلوت … محکومم که باشم تا بفهمم غرور چه به سرم آورد .
دیدگاههای اخیر