Posted by: marzeno on: نوامبر 22, 2008
صدای شیپور های جنگی مرا به خود آورد ، در واقع شب گذشته را اصلا نخوابیده بودم تمام طول شب چهره غمگین مادر و اشک های خواهرم در آخرین دیدارمان لحظه ای از جلو چشمم دور نمی شد ، بلند شدم و سریع لباس هایم را پوشیدم و از خیمه زدم بیرون ، در آخرین [...]
بی صبرانه منتظرم تا برسم … راه زیادی آمده ام … اما هنوز خیلی مانده و من پر از اشتباهم ، عزیزی می گفت برای اینکه بفهمیم اشتباهاتمون بسه مدت ها طول میکشه ؛یک سال ، ده سال ، بیست سال و بعضی هیچوقت نخواهند فهمید .
زیباست وقتی که شبانه تنها در کوچه پس [...]
دیدگاههای اخیر