هم آوا- طعم تازه

عشق و هیولا

Posted by: marzeno on: دسامبر 4, 2008

پسر به افسانه ها و داستان ها ی کهن اعتقادی نداشت ، به اصرار برای دیدار با محبوبش آن وقت شب آماده رفتن شد ، التماس های مادرش اثر نکرد و شب هنگام از خانه بیرون زد ،ماه کامل بود ، صدای شیون باد با زوزه ی گرگ ها در می آمیخت و فضای هراسناکی را در دل شب پدید آورده بود . مهتاب به روی برگ ها می لغزید و پسر راه میرفت و به داستان های قدیم پوزخند میزد .

به دل تاریکی قدم گذاشت ، جایی که مهتاب کمترین خود نمایی را میکرد ، ناگهان فریادی گنگ و ترسناک به گوش رسید ، پسر برای اولین بار وحشتزده شد ، صدای خش خشی به گوشش رسید ، فریاد زد ؛” کی اونجاست ؟”

صدای دویدن چیزی ، برخورد محکم با پسر که او را به زمین انداخت و دردی شدید که پایش را فرا گرفت و خون که جاری شد … همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد .

وقتی چشم هایش را باز کرد خورشید اولین انوار طلایی خود را به زمین می پاشید . خونریزی قطع شده بود اما رد دندان هایی روی پایش قابل مشاهده بود . پسر با نا امیدی گفت : ” پس حقیقت داشت … من گرفتار شدم . ” حالا او هم به موجودی دیگر بدل شده بود .

در راه برگشت به خانه فکری به ذهنش رخنه کرد ، او باید به سراغ معشوقش میرفت ، می توانست به راحتی او را هم مثل خودش کند و بعد برای همیشه در کنارش می ماند … چشم هایش از این فکر درخشید ، ترسناک و هراس آور .

دست مادرش را بوسید و در گوشش نجوای خداحافظی سر داد ، مادر لبخند بی رمقی زد ، پیشانی پسر را بوسید و دور شدنش را با چشم های اشک آلود نگاه میکرد و زیر لب زمزمه داشت :” می دانستم … اما من برایت دعا خواهم کرد . “

پسر جلوی خانه سفید رنگی متوقف شد و در زد . دختری به زیبایی مهتاب در را باز کرد ، با دیدن پسر خود را در آغوش او انداخت و فریاد های شادی بر آورد .

دخترک بعد از مدت ها به راستی میخندید و شاد بود ، از آینده میگفت و بودن با پسر ، چشم­ های دخترک هم درخششی به خود گرفته بود اما متفاوت … .

نیمه شب فرارسید ، پسر از هیجان می لرزید ، برق شیطانی به چشم هایش بازگشته بود ، دخترک در خواب بود ، ماه خودنمایی می کرد ، پسر به هیولایی تبدیل شده بود ، به طرف دخترک خزید … دهانش را باز کرد و آماده حمله شد ، فرصتی مناسب حالا وقتش بود ، از الان به بعد دخترک برای همیشه با او می ماند ، با هم ، دو هیولا …

دخترک غلتی زد ، نور مهتاب در برخورد با صورت دخترک معصومیتش را صد چندان کرده بود ، به ناگاه آتشی در دل سرد پسر زبانه کشید ، دردی بود کهنه ، شعله ای قدیمی که دوباره افروختن آغاز کرده بود ، تمام بدن پسر گرم شد ، دهانش را بست ، قطره ای اشک از چشمش فرو ریخت … به زمین افتاد و چشمانش بسته شد .

با صدای مضطرب دخترک چشم هایش را باز کرد ، در ذهن فریاد می زد ” نه ! برو! تو هم گرفتار خواهی شد … به من دست نزن ، فرار کن . ”

اما کلامی از دهانش خارج نمیشد ، خیس عرق سرش روی پای دخترک بود ، نگاهی به بدن خود انداخت ، خودش شده بود . هراسان پایش را نگاه کرد ، جای زخم دیگر پیدا نبود .

 دخترک اشک میریخت و پسر لبخند میزد … .

يك پاسخ برايش بگذاريد